تبليغاتX
دوچرخه

دوچرخه
پرنده ای که به سقوط بیندیشد هرگز پرواز نخواهد کرد

سكوت  دارد از درون مرا نابود مي‌كند. وقتي كه لال باشي و نتواني حرفهاي دلت را بزني مجبور ميشوي بنويسي حالا شانس بياوري يك نفر پيدا شود و نوشته هايت را بخواند وگرنه اين هم خودش مي‌شود سكوت! وشايد بدتر از آن!

محسن نیرومند (نمیدانم تاریخش را )

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 23:34 ] [ محسن ]
ابرها خجالت کشیده بودند

از چشمهای من

آنها با دعا آمده بودند

تا ببارند

اما چشمهایم

بی دعا بارانی بود

محسن نیرومند ۱/۸/۱۳۹۰

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 1:25 ] [ محسن ]

          ديشب، همزمان با شام غريبان، تعزيه ميداني در لار اجرا شد. اين برنامه كاري از گروه تعزيه ني نوا، با همكاري گروه هنري آرش است  كه  سه سالي مي شود گوشه اي از ميدان امام خميني(ره) و بلوار منتهي به جاده خور را براي اجراي تعزيه خود برگزيده اند. حضور قابل توجه مردم براي ديدن واقعه ي تاريخ ساز كربلا  در قالب تعزيه، نشان از علاقه وافر مردم لارستان به اهل بيت است. بنا به گفته دست اندركاران  اين برنامه، امشب و فرداشب نيز تعزيه در همان مكان برگزار مي شود.

          با توجه به اينكه برنامه در فضاي باز اجرا ميشود ديشب كيفيت صدا زياد مطلوب نبود اما نورپردازي زيباي كار، همچنين بازي خوب بازيگران و سواركاران اين ضعف را تا حدي كمرنگ كرد. كارگردان اين تعزيه نادر نيرومند مي‌باشد كه ده بازيگر اصلي، بيش از سي سواركار و سياهي لشكر و كادر فني دست به  دست هم داده تا بخشي هرچند كوچك از يك واقعه بزرگ را بازسازي كنند.

دو تصویر از اجرای تعزیه دیشب 

تعزيه در لارستان

تعزيه در لار

محسن نيرومند (۱۶/۹/۱۳۹۰)

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 2:15 ] [ محسن ]

 لب ايوان منتظر و نگران نشسته بوديم. درب خانه را زدند. باز كردم. بي‌بي سكينه با آن كمر خميده‌اش آش نذري آورده بود؛ آش رشته با كشك و پيازداغ فراوان، چه بوي خوبي داشت، دلم مي‌خواست همه‌اش را يكجا سر بكشم. خواهرم رفت از آشپزخانه كاسه بياورد تا بخوريم، خيلي از ظهر گذشته بود. گرسنه بوديم. صداي كليد توي درب آمد مادرم بود از بيمارستان برمي‌گشت. چادرش را همانجا لب حوض گذاشت. از حال مادربزرگ پرسيديم گفت:« هيچ فرقي نكرده، هيچ!.» كاسه آش نذري را ديد رو به من كرد وگفت:« بعد از نهار ببر براش. شايد شفا پيدا كنه بيچاره غذاي بيمارستان از گلوش پايين نميره.» اندوه و نگراني را در چشمان خسته مادر ديدم.

نهار را خورديم اما به احترام مادربزرگ به آش لب نزديم. مادرم از زير روطاقچه‌اي قلمكار، يك اسكناس بيست توماني و يك ده توماني به من داد براي كرايه؛ بعد كاسه آش را همراه دو قرص نان محلي كه صبح زود خودش پخته بود با كمي سبزي توي يك بقچه سفيد پيچيد تا ببرم براي مادربزرگم كه مريض روي تخت بيمارستان خوابيده بود. بند شلوار ورزشي‌ام را محكم كردم پولهايم را در جيب گذاشتم زيپش را كشيدم تا گم نشود و راهي شدم. تا ايستگاه را بايد مسيري نسبتاً طولاني پياده مي‌رفتم. آفتاب تيز تيرماه بر كله‌ام مي‌تابيد. توي كوچه پس كوچه‌ها دنبال يك وجب سايه به اين سمت و آن سمت مي‌رفتم. عطر خوش گلهاي محمدي از تنها باغ قديمي بجا مانده محله‌مان بيني‌ام را نوازش مي‌داد. با عبور از پل سنگي به خيابان اصلي وارد شدم كه پر بود از مغازه هاي جور واجور. چندتايي باز بودند و بقيه يكي يكي كركره‌ها را بالا مي‌كشيدند. همين باز بودن مغازه‌ها، دور بودن ايستگاه را نزديك جلوه مي‌كرد. ايستگاه در يك سه راهي قرار داشت جايي معروف به سه راه ميدان. آنجا شلوغ ترين نقطه شهر بود.

وقتي رسيدم پهلواني معركه گرفته و جماعتي را دور خود جمع كرده بود. زيرپيراهني مشكي به تن داشت روي بازوي كلفتش عكس شير خالكوبي شده بود و كمربند پهن چرم‌ پر يراقي، سنگيني شكمش را به سختي نگه مي‌داشت. مدام از مار دوسري مي‌گفت كه توي جعبه چوبي فشنگ، وسط معركه گذاشته بود و مي‌گفت: كه زهر اين مار يك گاو نر را از پا درمي‌آورد و  مار ارثيه مرحوم پدرش است كه از هندوستان آورده و ... . هر بار تا نزديك جعبه مي‌رفت چوبدستي‌اش را به درب جعبه مي‌كوبيد بي‌آنكه بازش كند چرخي مي‌زد دوباره برمي‌گشت مي‌نشست سر جاي اول كنار خرت و پرت هايش. بعد توي بلندگوي دستي شعري مي‌خواند، سپس شاگردش را با كاسه‌اي مسي دور معركه مي‌چرخاند و مردم را به اين نحو تلكه مي‌كرد. هر بار هم كه احساس مي‌كرد حوصله‌شان دارد سر مي‌رود يك تردستي ساده انجام مي‌داد و آنها را نگه مي‌داشت. مردم بيچاره هم از ناچاري مي‌ماندند چون تفريح ديگري نداشتند.

از جماعت و آن معركه دور شدم. صداي چرخ خياطي حاجي رجب از ته كوچه‌ي بن بست به راحتي بگوش مي‌رسيد و به ناگاه قطع شد گوشم را به ته كوچه بردم كه نكند خداي ناكرده اتفاقي برايش افتاده؛ دوباره صداي چرخ آمد دلم قرص شد حتماً سوزنش شكسته يا نخش پاره شده، خدا را شكر هرچه بوده بخير گذشته. جلو قنادي ايستادم از پشت شيشه ويترين، طبق طبق كيكهاي اسفنجي چهارگوش با لايه‌اي از پودر نارگيل سبز رنگ ديده مي‌شد كه آدم را ياد زمين چمن فوتبال خارج مي‌انداخت. كمي جلوتر چند مغازه ميوه فروشي بود. ميوه‌فروشان سه راه ميدان اصولاً از آن دست هنرمنداني هستند كه كسي قدر هنرشان را نميداند!! دانه‌هاي نوبر گيلاس را چنان توي هم قفل مي‌كنند كه ازدور خيال مي‌كني خوشه‌ي بزرگ انگور قرمز بالاي سيني آويزان كرده‌اند البته قيمتش هم دست‌كمي از قيمت آثار هنري هنرمندان پست مدرن نيست! به ايستگاه رسيدم. چند تاكسي پشت سر هم ايستاده اند. اما كسي پولش را حرام آنها نمي‌كند. كرايه تاكسي بيست و پنج تومان و ميني‌بوس پانزده تومان. مسافران منتظر آمدن ميني‌بوس بودند. نزديك ايستگاه، مغازه كوچك كتاب فروشي رضا قرار دارد همه جور مطبوعات در بساطش پيدا مي‌شود؛ انواع روزنامه و هفته‌نامه از كيهان‌بچه‌ها تا مجله‌ي ورزشي و گل‌آقا؛ كتابهاي دست دوم را هم خوب مي‌خرد و هم خوبتر مي‌فروشد!

هنوز ميني‌بوس نيامده مجبورم خود را بنحوي سرگرم كنم. زرق و برق طلافروشي براي لحظه‌اي چشمانم را به آن سو سوق ميدهد. صاحبش يك پا بيشتر ندارد. با عصا راه مي‌رود مثل جان لانگ سيلور جزيره گنج. بنظرم خيلي سخت است كه آدم پا نداشته باشد و نتواند فوتبال بازي كند. اصلاً وقتي سلامتي نباشد طلا به چه درد آدم مي‌خورد. توي همين فكر و خيال بودم كه از دور سر و كله ميني‌بوس قرمز پيدا شد. ترمز كشيد. در باز شد ته مانده مسافران پياده شدند. آنجا ايستگاه  آخر بود. خودم را باريك كرده از بين جمعيت به داخل ميني‌بوس انداختم. هدف رسيدن به رديف آخر، صندلي كنار پنجره سمت راست. بنظرم براي لذت بردن از سفر هرچند كوتاه، بهترين جا رديف آخر سمت راست كنار پنجره است، يك دليلش اينكه كسي از آن نقطه نه ميخواهد پياده شود و نه سوار، خودت هستي و خودت. دليل ديگرش هم اين است كه يك پله از صندليهاي ديگر رديفها بالاتر است يعني يك سر و گردن بالاتر از ديگران. راحت ميتواني از مناظر پشت پنجره لذت ببري و كيف كني.

همه صندلي‌ها پر شد آنهايي كه دير رسيدند مجبور شدند وسط راهرو بايستند. نشسته‌ها با غرور به آنها نگاه مي‌كردند و ايستاده‌ها چون مجرمان سر به زير افكنده و چشم به كفپوش رنگ و رو رفته‌ي كف راهرو دوخته بودند. ميني‌بوس حركت كرد. جمعيت دور پهلوان داشتند متفرق ميشدند. خيلي دلم مي‌خواست بدانم آن مار دو سر چه شكل و شمايلي داشت. حالا تمام مغازه‌هاي آن منطقه كركره‌هايشان را بالا كشيده بودند. بقچه نان و آش را در جاي مناسبي قرار دادم تا نريزد. پنجره را باز كردم باد پرده‌ي ساتن قرمز چركين را به صورتم كوبيد. دسته‌اش كرده پشت صندلي گيرش دادم. ميني‌بوس از جاده‌اي مي‌رفت كه از وسط يك دشت وسيع كشيده شده بود. دشتي بي‌هيچ خانه. دشتي كه در آن ساقه‌هاي گندم زير نور خورشيد همچون گيسوان طلايي دختران قصه‌هاي هزار و يك شب شهرزاد مي‌درخشيدند و دست باد آزادانه آنرا شانه ميكرد. دشتي كه در آن نخلها چونان ستونهاي سنگي هميشه سرافراز پرسپوليس سر به آسمان خدا مي‌ساييدند و چه لذت بخش بود تماشاي اين همه زيبايي آن هم فقط با پانزده تومان!

سفر بيش از حد معمول طول مي‌كشيد اما براي من همواره جذاب و دلنشين بود مخصوصاً با ميني‌بوس مش‌رحمت كه براي توقفش در هر ايستگاه مجبور مي‌شد بيست سي متر زودتر ترمز بگيرد تا سر جاي مورد نظر بايستد. مش رحمت هواي مسافران را داشت و آنها را حتي خارج از ايستگاه پياده يا سوار مي‌كرد. مي‌گفت ثواب دارد. موهاي مجعد و سفيد شقيقه‌اش نرمه گوشها را مي‌پوشاند، وسط كله‌اش طاس بود. ته ريش مي‌گذاشت. دماغش كوفته‌اي و چشمان ميشي رنگش پر بود از مهرباني. دوكلمه هم از ميني‌بوسش بگويم؛ گلگير چرخ آخر تا نزديك پنجره‌اي كه من نشسته بودم زنگ زده و قسمت بزرگي از آن بشكل قاره آفريقا خورده شده بود. هر وقت از او مي‌پرسيدند چرا تعمير اساسي نمي‌كني؟ مي‌گفت:«قرار شده ميني‌بوس نو بهم بدن. گفتن توي اولويتم.» اما بعيد مي‌نمود‌ كه بخواهد عوضش كند بد جور دل به آن بسته بود. روي آفتابگير سفيد سمت خودش عكس روزگار گذشته‌ به چشم مي‌خورد. عكسي از مش رحمت در كنار ميني‌بوس نو در هنگام تحويل از شركت. ميني‌بوس او آن موقع مثل گوجه ي قرمز شسته  برق مي‌زد و موهاي خودش تا نزديك جفت ابروها پايين ريخته بود. طفلك هر بار هم كه به عكس نگاه مي‌كرد آهي جانسوز از ته دل مي‌كشيد و دستي بر كله كم موي خود. بعد مي‌گفت: «جواني كجايي كه يادت بخير؟!» و اين جمله‌اش بدجور ملكه زهن كودكانه من شده بود.

ميني‌بوس ايستاد. دور زد. چون به ايستگاه رسيده بود. ايستگاه بيمارستان؛ مسافران شتاب زده پياده مي‌شدند. من آخرين نفر بودم بقچه را برداشتم. به مش رحمت كه رسيدم اسكناس بيست توماني را به او دادم و منتظر ماندم تا پنج تومان را پس دهد. دستش را توي جعبه مقوايي روي داشبرد كرد و يك آدامس قلمي دو سر‌پيچ به من داد. نمي‌دانستم چكار كنم حواسم نبود. برداشتم. پياده شدم.

از دور بيمارستان نماي جالبي داشت، نُه طاق از سنگ سفيد با كاشيكاري منحصر بفرد. يك طاق نسبتاً بزرگ در وسط و در دو سوي آن چهار طاق يك اندازه. بلندي پله‌هاي بيمارستان خيلي كم بود حتي براي من، آنها را دوتا دوتا بالا رفتم. بعد از ده پله يك استراحتگاه و دوباره ده پله ديگر، سپس ايوان زيبا با آجرهاي قرمز كه پنجره‌ها و درب ورودي را چون قابي چوبين در خود نگه مي‌داشت. زير آن طاقنماها چند نفر روي نيمكتها نشسته بودند. در گوشه دنج خانواده‌اي گليم پهن كرده بودند و قليان مي‌كشيدند. انگار آمده بودند سيزده بدر!

جلو درب ورودي مردي كه لباس فرم آبي با واكسيل سفيد آويخته بر دوش به تن داشت مثل ميرغضب نشسته بود. پشت شيشه، كاغذي چسبانده بودند كه با ماژيك روي آن نوشته شده بود ورود كودكان ممنوع، ساعت ملاقات چهار تا پنج بعدظهر. خواستم وارد بشوم كه نگهبان مچ دستم را گرفت و گفت: «بچه‌ها نه!» ولي من كه بچه نبودم درست بود كه قد و قواره‌اي كوچك داشتم نا سلامتي امسال مي‌رفتم كلاس پنجم. آدم بزرگها عادتشان است كه كوچكتر از خودشان را  آدم حساب نمي‌كنند. به او گفتم: «من بايد برم تو، مادر بزرگم مريضه اگه اين غذاها را بهش نرسونم ممكنه بميره! مامانم ميگه غذاي بيمارستان بهش نميسازه و از گلوش پايين نميره. آشش نذريه، بخوره حتماً خوب ميشه.» احساس كردم او هم دل خوشي از غذاهاي بيمارستان ندارد. چون دلش به رحم آمد.

كمي بعد خودم را كنار تخت مادر بزرگ ديدم. دايي غلام روي صندلي نشسته داشت جدول حل مي‌كرد. مادر بزرگ صورتش زردتر شده بود قطره قطره سرُم از لوله وارد رگ برجسته دستش ميشد. خواب بود و خرو پف مي‌كرد. پيشاني چروكيده اش را بوسيدم . بقچه را روي ميز كنار تخت گذاشتم. به دايي غلام گفتم:« حتماً اين آش رو بهش بده. آش نذريه ، بي بي سكينه آورده.» بوي بيمارستان حالم را به هم مي‌زد. با دايي غلام خدا حافظي كردم و از اتاق بيرون آمدم. پا كه از راهرو بيمارستان بيرون گذاشتم ياد بدبختي خودم افتادم. يك اسكناس ده توماني و يك آدامس دوسر پيچ قلمي!! راستي با اينها چطور مي‌شود به خانه برگشت؟!

روي پله پهن بيمارستان پسري با موهاي حلقه‌اي سياه و چهره‌ي بامزه نشسته بود دست فروشي مي‌كرد. بنظر آدم خوبي مي‌آمد. خيلي آرام نزديكش شدم. نشستم. توي صندوقچه‌‌اش همه جور تنقلات بود حتي آدامسي كه من داشتم او هم داشت. دنبال بهانه‌اي بودم تا بحرفش بكشانم. لباس قرمزش را بهانه كرده و گفتم: «پيروزي هستي؟» گفت: «نه همينجوري‌ پوشيدم خوشم مياد از قرمز. تو چطور؟» گفتم: «آره، پيروزي عشق منه. راستي اين آدامس سيگاري‌ها چنده؟» گفت: «پنج تومان» گفتم: «خيلي ارزون نمي‌فروشي؟» خنديد و گفت: « مال خودمه دوست دارم ارزون بفروشم. جرمه؟» گفتم: «جرم كه نه! من بخاطر خودت ميگم. اينهمه راه بري و بيايي هر دفعه پانزده تومن كرايه ميني‌بوس بدي سخته خب.» با دست به موتورسيكلتي كه زير سايه درخت ايستاده بود اشاره كرد و گفت: «اون موتور بابامه، اوني كه بالا روي صندلي جلو در نشسته هم بابامه، تازه خونمون هم نزديكه، بازم بگم؟» آدامس را از جيبم بيرون آوردم و گفتم: «ميشه اين آدامس رو پنج تومن ازم بخري؟ به پولش احتياج دارم بخدا من گدا نيستم.» خنديد و گفت: «نچ. پنج تومن بخرم، پنج تومن بفروشم؟ مگه پاره آجر خورده به كله‌م » گفتم: «خيال كن توي اين يكي صرفه گيرت نياد چي ميشه مگه؟» هرچه التماسش كردم بخرد قبول نكرد و نخريد. مرغش يك پا داشت. كلافه به ايستگاه برگشتم.

نيم ساعتي گذشت يك ميني‌بوس آبي  تقريباً  نو ترمز كشيد. مسافران قرص و محكم روي صندلي‌ها نشسته بودند. پنج شش نفر ديگر نيز سوار شدند.  دورش چرخي زدم و از بيرون تك تك مسافران را نگاه كردم شايد خدا بخواهد آشنايي پيدا شود تا كرايه‌ام را بدهد، دريغ از يك نفر آشنا! راننده مرا كه ديد بوق زد و گفت:« دِ يالله بچه! اگه ميخواي سوار شي زود بپر سوار شو جا هس.»  گفتم: «نه خيلي ممنون منتظر كسي هستم» عقب كشيدم و روي نيمكت داغ فلزي ايستگاه نشستم. تنها يك راه داشتم بايد انتظار مي‌كشيدم كه خودش بياييد.

ساعت از دير هم ديرتر شده بود. خورشيد خسته از يك روز پركار تابستاني آرام به پشت كوه مي‌خزيد. دامن آبي آسمان ارغواني شده بود. صداي شادي گنجشكهايي كه از تير و كمان سنگي بچه‌ها جان سالم بدر برده بودند گوش عابران را كر مي‌كرد. چراغهاي خيابان يكي يكي روشن مي‌شد و هوا تاريك و تاريك تر. هراس تمام وجودم را گرفت. اگر نيايد چه؟ چه خاكي به سر خود بريزم؟ چطور مي‌توانم به خانه بروم؟ خدا خدا مي‌كردم ميني‌بوس مش رحمت زوتر بيايد. به اين فكر مي‌كردم كه هرچه باشد مش رحمت هم آدم است از خورشيد كه زورش بيشتر نيست. پير شده. لابد زود خسته مي‌شود. استراحت مي‌خواهد. چشم باز كردم تك و تنها توي آن ايستگاه شوم ايستاده بودم. بيشتر از دو ساعت بود كه بيهوده انتظار مي‌كشيدم.

.شبهاي شهرجديد

بالاخره اين انتظار لعنتي پايان يافت. سر و كله ميني‌بوس قراضه مش رحمت پيدا شد. دورادور ترمز كرد تا جلو ايستگاه از حركت باز ماند. در باز شد. بند زمخت نايلوني و چركي را گرفتم خود را از ركاب بالا كشيدم. ميني‌بوس مش رحمت برايم شده بود همچون قايقي كه مسافري غرق شده را از آب بگيرد. لبخندي از رضايت گوشه لبم شكل گرفت. به مش رحمت سلام كردم . بند را كشيد در بسته شد. حركت كرد. چشم دواندم؛ صندلي‌ها همه پر بود. صندلي رديف آخر سمت راست كنار پنجره كه حرفش را هم نمي‌شد زد؛ يك افغاني با ريشهاي بلند نشسته آسوده و راحت سيگار مي‌كشيد. چراغهاي رنگي روشن شده‌‌ي توي ميني بوس با دود سيگارش، آنجا را شبيه دهليزهاي عجيب و غريب بشقاب پرنده فيلمهاي تخيلي كرده بود. به زحمت خود را به ميله استيل ستون وسط راهرو رسانده دو دستي آن را چسبيدم. با هر ترمز به جلو پرت ميشدم. احساس مي‌كردم مسافران نشسته روي صندلي با نگاه عاقل اندر سفيه دارند مرا قورت مي‌دهند. چون مجرمان سر پايين آورده و چشم به كفپوش رنگ و رو رفته كف راهرو دوختم. حالا تمام دغدغه‌ام اين بود كه مش‌رحمت يادش بيايد آن آدامس را خودش عوض پنج تومان به من داده است.

3/8/1390 ساعت 3:45 صبح

 نوشته : محسن نيرومند / برداشتي آزاد از خاطره ي دوست هنرمندم عبدالرضا مفتوحي

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 0:13 ] [ محسن ]

 

عید قربان است و من قربانی ام / تیز کن چاقو بکن قربانی ام

ظهر گرم تابستان، همه توي اتاق گوشمان به راديو بود. كولر آبي سعي مي‌كرد اتاق را خنك كند و باقي مانده هواي خنك از يك درب به اتاق بغلي مي‌رفت تا بچه‌هاي كوچك را كه خسته از فرط شيطنت خوابشان برده بود بي‌نصيب نگذارد. راديو داشت شماره پروازها و كاروان‌هايي كه از مكه بر مي‌گشتند را مي‌خواند. به محض اينكه اسم كارواني كه پدرم در آن بود را گفت همه از هيجان هورا كشيديم، بيچاره بچه‌هاي خوابيده توي اتاق بغل، مثل فشفشه هوا رفتند.

وقت كمي بود. پدر فردا بعدظهر مي‌رسيد. كارهاي اوليه مثل هماهنگي براي پخت شام فردا و تهيه گليم و فرش هماهنگ شد. حتي از قبل، زغال و تنباكو و قليان هم لحاظ شده بود. اما هنوز بزرگترها دلهره داشتند كه خداي ناكرده برنامه استقبال و مراسم آنطور كه پدرم مي‌خواست انجام نشود.

تلفن خانه براي لحظه‌اي قطع نمي‌شد. خواهرم مثل اپراتورهاي مخابرات از روي سياهه‌اي كه داشت به تمام فك و فاميل دور و نزديك زنگ مي‌زد و دور آنهايي كه جواب نمي‌دادند خط قرمز مي كشيد تا از قلم نيفتند. شكرالله پسر دايي‌ام نورافكنها را وصل مي‌كرد و من كمكش مي‌كردم. توي خانه ول‌وله بود. نزديك غروب غلام كه  تنها و دست خالي از نانوايي برگشت حال همه را به هم ريخت او و پسر عمويم كه با موتور براي خريد نان رفته بودند توسط ماموران راهنمايي و رانندگي، موتورشان توقيف شده و چون پسرعمويم راننده بوده و از بد حادثه گواهينامه نداشت بازداشتش كرده بودند. زن عمويم با لهجه بندري نفرينشان مي‌كرد. خوشبختانه با پادرمياني  جواد آقا، همسايه‌مان كه آدم بانفوذي بود پسرعمو از آن مخمصه نجات يافت. آن شب اما شام، مجبور شديم براي ملاحضه حال همديگر كمتر نان بخوريم.

صبح فردا با صداي جدال دو گوسفند بر سر نانهاي مانده ديشب از خواب پريديم. آنها را حاج خيرا...، دوست پدرم آورده بود. از لحاظ جثه بيشتر به گاوميشهاي تبتي شباهت داشتند تا گوسفند. شاخهايشان را چنان بهم مي‌كوبيدند كه آدم خيال مي‌كرد دارد راز بقا نگاه مي‌كند. خوب مي‌دانستم توي حياط خوابيدن همه‌اش خاطره مي شود؛ تا نزديك صبح كارمان بازگويي قصه‌ و خاطره و خنديدن بود. شب بزرگترها توي اتاق خوابيده بودند زير كولر و ما توي حياط زير هجوم پشه ها نتوانستيم لحظه‌اي چشم بر هم بگذاريم. خواستيم دوباره بخوابيم كه درب خانه را زدند. من باز كردم. باز هم مهمان داشتيم. عمه‌ام با شوهرش و بچه‌ها و نوه‌هايشان. خانه بيش از حد شلوغ شد. از چهره مادرم نگراني مي‌باريد. حق داشت؛ فكر نهار بايد مي‌شد براي اين جمعيت.

خيلي زود پشت ديوار خانه توي كوچه، با چند آجر اجاقي ساخته شد. قصاب محله آمد. بزرگترها يكي از دو گوسفند را به زحمت گرفتند. دست و پا بسته خدمت جناب قصاب بردند. كمي بعد از خونش آسفالت جلو خانه رنگين شد. آن ديگري داخل خانه، پشيمان از رفتار صبحش سر پايين انداخته، سم بر خاك باغچه مي‌كشيد. مثل آدمي بغض گرفته به نخل تكيه زده بود. گاهي هم به نانهاي كامل و دست نخورده روي زمين نگاه مي‌كرد و ته‌مانده نان داخل دهانش را به آرامي نشخوار مي‌كرد. هر كه از درب وارد حياط مي‌شد دلش مي‌ريخت، فكش قفل مي ماند كه نكند از طرف قصاب آمده‌اند او را نيز به مسلخ ببرند.

پِش1هاي زير اجاق زرد مي‌سوخت و زود خاكستر مي‌شد. برنجها را توي ديگ ريخته بودند. حالا براي اين كه دود نگيرد به شعله يك نواخت نياز بود. نگاهها به سمت چهارپايه چوبي من رفت. چهارپايه‌اي كه خيلي دوستش داشتم آن را توي آت آشغالهاي پشت آموزش و پرورش، ميان نيمكتهاي كهنه فلزي پيدا كرده بودم. رنگش زده بودم قهوه‌اي تيره. روكش چرمي برايش ساخته بودم و زير آن لايه‌اي اسفنج ضخيم گذاشته بودم. بزرگترها دوباره هجوم آوردند. چهارپايه را از بغلم بيرون كشيدند مثل سلاخها روكش چرمي آنرا كندند و اسفنجش را جدا كردند. آتش، ورقه‌هايي از رنگ را تاب مي‌داد زودتر از بقيه قسمتها مي‌سوزاند و دود مي‌كرد و به هوا مي‌فرستاد. كساني كه دور اجاق جمع بودند چشمشان مثل چشم من پر اشك شد. اما جنس اشكهاي من فرق مي كرد.                  

بر اساس خاطره شخصی /            محسن نيرومند ۱۶/۸/۱۳۹۰


۱- پش: (با کسره روی پ) برگ و ساقه بلند درخت نخل

 

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 0:21 ] [ محسن ]

مرگ خيلي آسان مي‌تواند الان به سراغ من بيايد؛ اما من مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقت ناچار با مرگ روبه رو شدم كه مي‌شوم مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد.                                                                         « ماهي سياه كوچولو - صمد بهرنگي»

فواره‌ها كه روشن شد هوا بوي جلبك گنديده گرفت، بويي شبيه ماهي مرُده. سه فواره آب ته حوض بالا مي‌آورد. حلقه‌هاي موج دو هندوانه را به گوشه‌هاي حوض ‌برد و همانجا مي‌غلتاندشان. با اينكه تركهاي ديوار حوض، تازه گرفته شده بود دوباره داشت جرياني باريك از آب به بيرون راه باز مي‌كرد.

كفهاي درشت روي آب كاشيهاي آبي كف حوض را جور ديگري نشان مي‌داد. وقتي فواره‌ها خاموش باشد مي‌شود آن ته يك ماهي ديد كه تك و تنها توي حوض به آن بزرگي براي خودش چرخ مي‌زند. تمام زواياي هشت ضلعي را مثل كف دستش مي‌شناسد. با آن همه جا، عادتش شده برود توي قسمتي كه لوله‌هاي فواره از آنجا منشعب مي‌شود چهارگوشي كه با يك نگاه مي‌شود فهميد سرجمع سه چهار وجب از كف اصلي پايين‌تر است لابد خنكتر هم هست. شايد كرمهاي كوچك و جلبكهاي خوشمزه آنجا باشند كه علاقه‌اش بيشتر به آن نقطه معطوف شده. از قرار معلوم روزي كه به آنجا آورده بودندش، جفت بودند. يكيشان فرداي همان روز مرُده بود. حالا اين بوي جلبك گنديده از بوي او بوده يا از عوض نكردن آب حوض، كسي نمي‌دانست. هرچه بود اين يكي از جفتش جان سخت‌تر بوده كه با اين شرايط دشوار كنار آمده و زندگي‌اش را مي‌كرد.

فواره‌ها خاموش شد دلش ريخت؛ امشب چه خبر است؟ چراغها روشن مي‌شود فواره‌ها هم و نيم ساعت بعد خاموش. موجهاي كف‌آلود روي آب آرام مي‌گيرند ولي چراغها هنوز روشنند. كنجكاو روي آب مي‌آيد دستي بر پولكهاي سفيدش مي‌كشد. احساس پيري مي‌كند اما نه! يادش مي‌آيد از وقتي به دنيا آمده پولكهايش سفيد بوده ربطي به پيري ندارد. تازه در مقايسه با هاناكو1 مادر بزرگ مادربزرگ مادربزرگ ژاپني‌اش كه دو قرن و اندي زندگي كرده اصلاً سن و سالي ندارد.

به ديواره حوض گوش مي‌خواباند عده‌اي روي چهار تخت چوبي نشسته‌اند شعر و قصه مي‌گويند و بلند بلند فكرهايشان را براي هم مي‌خوانند. يكيشان از هندوانه مي‌گويد، از ماهيهايي كه دلشان مي‌خواسته ريزه‌هاي هندوانه بخورند تا لبهايشان گلي بشود. يادش مي‌افتد كه دو  هندوانه توي آب شناورند به سمتشان مي‌رود. هوس مي‌كند يك قاچ بزرگ را خودش تنهايي بخورد شايد پولكهايش قرمز شود. توي استخر پرورش كه بود ماهيان قرمز آنجا همه‌شان مسخره‌اش مي‌كردند كه زال است و بديمُن. هم او هم جفتش كه در بدو ورود به اين حوض جديد مرُد. حتي ماهيان سياه اينقدر بدبختي نكشيدند. چند قطره اشك از گوشه چشمش مي‌چكد و مولكولهاي آن قاطي آب مي‌شود. خوبي ماهي بودن اين است كه وقتي گريه مي‌كني كسي اشكهايت را نمي‌بيند. روي آب سايه مي‌افتد سايه يك چاقو، سايه شخصي كه چاقو در دستش است. دست به سمتش مي‌آيد. برق چاقو را مي‌بيند. مي‌گريزد. دست يكي از هندوانه‌ها را مي‌گيرد بالا مي‌كشد و ماهي نيز نفسي آرام.

چراغها خاموش مي‌شود كليد مي‌چرخد توي قفل. سكوت و تاريكي همه‌جا را مي‌گيرد، تنها ستارگان بر مخمل سياه آسمان مي‌درخشند. از ديدن آنها خسته مي‌شود مي‌رود توي چهارديواري‌اش استراحت كند. دائم حرف آدمهاي نشسته بر تخت توي مغز كوچكش مي‌چرخد؛ ماهي سياه كوچولو و عشق رسيدنش به دريا و قصه نرسيدنش به دريا!!. خوابش مي‌برد.

به جاي ستارگان، آفتاب در قلب آسمان نشسته. نيزه‌هاي باريك نور از لابه‌لاي جلبكها به او  مي‌خورد. پلك ميزند. گويا مثل هر صبح، امروز هم چند قطره ديگر اشك از چشمانش بيرون جسته. يعني كسي اشكهايش را ديده!؟ خود را جمع و جور كرده تا سطح روشن آب بالا مي‌آيد. از هندوانه‌ي دوم خبري نيست. گوشه و كنار حوض را مي‌كاود سه چهار كرم ريز مي‌خورد. دلش هندوانه مي‌خواهد يك ذره كوچك هم كفايت مي‌كند. مي‌خواهد آزمايش كند ببيند لپهايش گلي مي‌شود يا نه! فكر مي‌كند خب هندوانه هم بخورم چطور مي‌فهمم؟ اگر بيرون از آب بودم شايد مي‌شد خود را در آيينه آب ببينم. تنهايي توي آب بودن همينش خيلي بد است كه حتي خودت را هم نتواني ببيني!

باز گريه مي‌كند و باز كسي نيست اشكش را ببيند. چون ديشب خواب عجيبي ديده بود؛ امروز دلش مي‌خواست كسي كنارش باشد تا برايش تعريف كند و خواب را برايش تعبير كند. اما كسي نبود هيچ كس. تصميم مي‌گيرد اداي آدمها را در بياورد بلند بلند براي خودش تعريف مي‌كند: از حوض به رودخانه رفتم جريان تند آب مرا به دريا برد به دريايي كه از آنجا آمده بودم. مادر بزرگ مادربزرگ مادربزرگم هم آنجا بود و آنكه روز اول با من به اين حوض آمده بود و الان نيست و... ساكت مي‌شود. احساس مي‌كند دارد سطح آب پايين مي‌رود جرياني مرموز در زير آب دارد شكل مي‌گيرد كه از دركش عاجز است. فكر مي‌كند كسي زيرآبش را زده. هراسان به اين سو و آن سو مي‌جهد. از ناچاري دوباره به چهار ديواري پناه مي‌برد.

ساعتي بعد آب تا كف اصلي حوض پايين رفته. آدمي كه چكمه‌هاي سياه پوشيده توي حوض مي‌پرد با تي دسته بلند، لجنهاي حوض را به چهارديواري او هدايت مي‌كند. حالش بد مي‌شود. قي‌اش مي‌گيرد. مي‌خواهد بالا بياورد. چشمانش سياهي مي‌رود. آب برايش سنگين شده ذره‌هاي گل و لاي بين پره‌هاي آبشش ش گير مي‌كند و با هر نفس آنرا مي‌خراشد. خودش را به بيرون چهارديواري پرت مي‌كند. كف حوض بالا و پايين مي‌پرد. ميان لجنها دست و پا مي‌زند. آدم چكمه پوش، كف حوض را تي مي‌كشد. تيغه‌هاي لاستيكي تي روي سينه‌هاي او فشار مي‌آورد. چشمهايش از حدقه بيرون مي‌زند و آدم چكمه پوش را با چشمان پر از اشك از نگاه مي‌گذراند. حالا كسي اشكهايش را ديده. واين يعني پايان ماهي بودن!. پولكهايش از خون قرمز شده اين را در ته مانده آب كف حوض مي‌بيند. احساس مي‌كند روحش اسير درياست، جفتش را مي‌بيند كه با هاناكوي چشم بادامي دارد در كمال آرامش قدم مي‌زند. دوباره دست و پا مي‌زند تا به آنها برسد. و...   پايان

محسن نيرومند / ساعت 2:30دوشنبه 9 آبان هزارو سيصدونود

 


 


1) هاناکو Hanako : نام ماهي کوي ماده‌ای که از سال 1751 تا 1977  يعني 226 سال عمر کرد.

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 8:50 ] [ محسن ]

     دهكده به سرزمين نفرين شده‌اي تبديل شده بود. قنات‌ها خشك شده بودند. شنهاي روان كوچه پس كوچه‌هاي دهكده را در مي‌نورديدند. عده‌اي كه وسع مالي داشتند خانه و كاشانه خويش را رها كرده به شهر مهاجرت مي‌كردند. همه نوميد از باران، ميان مرگ و زندگي دست و پا مي‌زدند. هر روز وضع بد و بدتر مي‌شد. حتي علف خشك گوسفندان ته كشيده و يكي يكي داشتند تلف مي‌شدند. مردم آبادي كه روزگاري از آنها بعنوان مردماني مهربان و مهمان نواز ياد ميشد حالا براي كوزه‌اي آب به جان هم مي‌پريدند. كار داشت به جاهاي باريك مي‌كشيد. در اين اوضاع پريشان پيرمردي به ده آنها وارد شد. چهره خنداني داشت و به همه با مهرباني سلام كرد خيلي زود با مردم گرم گرفت و مشكل آنها را جويا شد. مردم، مصيبت وارده بر دهكده خود را از سير تا پياز برايش بازگو كردند. او گفت من مشكل دهكده شما را حل مي‌كنم مشروط بر اينكه مرا كد خداي دهكده‌تان كنيد. من كاري خواهم كرد كه همين امروز باران بيايد.

پس از باران

اهالي ده چشم بر آسمان بردند دريغ از يك تكه ابر. گفتند اگر نتوانستي چه ؟ گفت ميتوانم.

     كدخدا كه مرد زيركي بود و مي‌خواست قرب و منزلت خود را بين روستاييان حفظ كند. گفت: من حاضرم از آنچه حق خودم هست بخاطر شما مردم بگذرم. چرا كه اگر اين مردم از تشنگي و گرسنگي بميرند. كدخدا بودن من نيز بيمعني خواهد بود. حال بگو اي پيرمرد چه مي‌خواهي تا بگویم برايت فراهم كنند.

     پيرمرد دستي به هم ساييد و گفت هرچه آب داريد بياوريد. پس نپرسيد كه آب را براي چه مي‌خواهم. همه به هم نگاه كردند شك داشتند اما چه مي‌شد كرد. به خانه هايشان رفتند و ته مانده‌ي آب كوزه ها را آوردند. پيرمرد نخست دست و صورت خود را با آب شست بعد كمي از آن آب خنك نوشيد تا تشنگي‌اش برطرف شد. سپس باقي آبها را درون تشتي ريخت جامه هاي خود را بيرون آورد و درون آن آب شست. مردم فرياد برآوردند كه اي مرد اين آخرين آبي بود كه ما داشتيم كودكان ما محتاج يك جرعه از آن بودند. چكار كردي !! پس هجوم آوردند كه او را بزنند. اما او گفت همانطور كه مي‌بينيد آب كثيف شده و زدن من نيز دردي را دوا نمي‌كند. بگذاريد كارم را تمام كنم و بدانيد كه حق با من بوده اگر ادعاي من ثابت نشد شما هر كاري كه دوست داشتيد مي‌توانيد با من بكنيد دوباره از آنها خواست برايش طنابي بياروند. آوردند. او يك سر طناب را به درخت خشكيده‌ي داخل ميدان بست و سر ديگرش را به ديرك وسط ميدان. لباسهايش را روي آن پهن كرد تا خشك شود. لحظه‌اي بعد ابرها آمدند و آسمان سياه شد. باران به شدت شروع به باريدن كرد. مردم انگار معجزه‌اي شده باشد پيرمرد را روي دست دور تا دور ميدان ده مي‌گرداندند. كدخدا مات و مبهوت كنار درخت خشكيده دندان به هم مي‌ساييد بر خود و اقبال شوم خود نفرين مي‌كرد. كودكان قطرات آب را با دست مي‌گرفتند. همه شاد بودند. از ناودانها شر شر آب مي‌ريخت. عده‌اي وسط ميدان كرسي بلندي قرار دادند و از او خواستند تا راز اين كار را برايشان بازگويد. مرد خسته از اين همه هياهو، روي كرسي نشست. مردم آرام شدند تا او راز اين معجزه را بگويد. مرد گفت: هيچ معجزه‌اي در كار نيست اگر هم باشد از فقر من است نه از ايمان من! من آدم بدشانسي هستم. از دار دنيا يك دست لباس دارم هر وقت آن را مي‌شويم و در آفتاب مي‌آويزم كه خشك شود باران مي‌بارد.

پايان

نميدانم اين داستان واقعيست يا افسانه

بازنویسی: محسن نيرومند (21/7/1390)

[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 1:37 ] [ محسن ]

دوستان سلام

     در مورد اين پست(شماره 7) :  كتاب دوچرخه  با داستان كوتاه دريا آغاز ميشود. گرچه اين داستان اولين داستانم نيست اما جزء خاطره انگيزترين داستاني است كه تاكنون نوشته‌ام. عكس زير در را تابستان 1386 با دوربين پركتيكا  BC1از ساحل بندرآفتاب(گرزه) گرفتم از ماهيگري كه حاضر نشد ماهي صيد شده‌اش را به ما بفروشد؛ چون آنرا جهت پذيرايي از مهمانش ميخواست و اين كار او جرقه‌اي شد براي  اينكه داستان كوتاه دريا را بنويسم.

     جا دارد از دوست گرامي جناب آقاي محمدعلي پيروز تشكر نمايم كه اين داستان را به انگليسي ترجمه نمودند. خيلي مصمم هستم در صورت همكاري اين دوست گرامي،  بقيه داستانها را در آينده  به صورت دوزبانه  در وبلاگ قرار دهم. در پايان اميدوارم از خواندن اين داستان كوتاه لذت ببريد و ...

محسن نيرومند  دوشنبه18/7/1390

دريا

  دریا

 

    هر بار که قایق چوبی‌اش را به آب می‌انداخت، امواج سهمگین دریا او و قایق کوچکش را چون کاهی به ساحل پرت می‌کردند. چشمانش را به آسمان برد، فریاد زد: خدایا فقط یک ماهی!... امروز چرا دریا اینقدر خسیس شده؟!. خسته ولی مصمم دوباره قایق را به آب انداخت و پارو را با تمام قوا بر تن دریا کوبید، تا امواج سرکشش رام شوند، شاید راهی در دل سنگش باز شود. در خانه هیچ ندارد تا پذیرای مهمان عزیزش باشد. کسی که زندگی دخترش، صدف، را مدیون او است.

    دخترش، روی ماسه‌های ساحل نشسته، محو تماشای جدال پدر و دریاست. با دستان کوچک خود برایش دعا می‌کند. پدر پس از تلاش بسیار موفق می‌شود یک ماهی صید ‌کند؛ تنها یک ماهی!. امواج خروشان دوباره او را به ساحل بر‌می‌گرداند. ماهیِ بزرگی نیست، شاید به زحمت شکم سه نفر را سیر کند. اما او خوشحال است که لااقل دست خالی نیست، لبخندی از رضایت بر لبان خشکیده‌اش نقش می‌بند. شادمان دست صدف را می‌گیرد و با هم بسوی کلبه می‌روند. پدر با ماهی صید شده، غذایی خوشمزه می‌پزد و از مهمان پذیرایی می‌کند.

    وقت رفتن مهمان؛ پدر مرواریدِ بزرگی را که از درون شکم ماهی پیدا کرده، در صدفی زیبا ‌می‌گذارد و به او هدیه می‌دهد. شاید ماهی و مروارید هر دو روزی مهمان و هدیه‌ایست از جانب خدا !!. پدر می‌داند دریای بیکران الهی هیچ وقت خسیس نیست.

(17/8/86)

 THE SEA

Each time he launched his wooden canoe, tremendous waves of the sea threw him and his canoe back to the beach like a straw. He turned his eyes towards the sky and cried out, "O' God, just one fish! ... Why is the sea so stingy today?!" Bored but decisive, he launched his canoe again. He pounded his rows at the body of the sea with all his powers wishing its unyielding waves would surrender and a route would open through its stony heart. He had nothing at home to receive his dear guest, a person to whom he owed the life of his daughter, Sadaf.

His daughter was sitting on the beach pebbles and gazing at his father's combat with the sea. She was praying for him with her little hands. At last, her father succeeded to catch a fish after a great endeavor. Only one fish! Roaring waves rolled him back to the beach again. It was not a big fish. Perhaps, it could hardly feed up three person's stomachs. But he was happy any way not to have to return with empty hands. A smile of satisfaction formed on his dry lips. Happily, he took Sadaf's hand and ran towards the hut. He made a delicious food with the fish and received his guest warmly.

When the guest started to leave, father put the pearl he had found inside its stomach in a beautiful shell and gave it to the guest as a gift. Perhaps both the pearl and the fish were for the guest's today's bread provided by God! Father was sure that boundless sea has never been stingy.

Translator: Mohammad Ali Pirooz

2/10/2011

 

 

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 1:6 ] [ محسن ]
نخل
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 0:53 ] [ محسن ]
5
چقدر بوی پاییز نزدیک است
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 22:55 ] [ محسن ]

درباره وبلاگ

اتفاقات دیروز چه تلخ چه شیرین در گوشه ای از ذهن ما رسوب ميكند. حتی اگر بخواهیم باز هم نمیتوانیم آنرا برای همیشه پاك كنيم همه ما با خاطره زندگی میکنیم و ....
------
استفاده از مطالب و عكسهاي اين وبلاگ تنها با ذكر نام نويسنده و نام وبلاگ مجاز است
امکانات وب
آمارگيري از 17/7/1390 . . . . www.dastanak.ir